زمزمهای در شب
و یا ابری به پهنای زمین در من فرود آید
اگر آن اشک سیلآسا
ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید
لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد
غم تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد
مگر مرگ آید و راه فراموشیم بنماید
من از داروی شور اشک در شبهای بیداری
چه امیدی به غیر از این توانم داشت
که درد تازهای بر دردهای من نیافزاید
چنان گمگشته در خویشم که هیچم رهنمایی نیست
چنان برکنده از خاکم که از من، نقش پایی نیست
نسیمم از دیار خویشتن بویی نمیآرد
در اقلیم غریبانم، نسیم آشنایی نیست
اگر بانگ خروسم در طلوع کودکی خوش بود
شب عمر مرا از هیچ سو دیگر صدایی نیست
چه غم باشد مرا، از هیچ سو دیگر صدایی نیست
چه غم گر چلچراغ ماه، بزمم را نیاراید
شبی دارم که در آفاق تاریکش
تمام روشناییها فرو مردهست
درختان را، سکوت مرگ، در خوابی گران بردهست
من اما در میان خفتگان، آن پیر بیخوابم
که در دستش، کتاب کهنهی هستی ورق خوردهست
و خوابی نیست تا این خسته را از خویش برباید
...
اگر من تلخ میگریم چه غم زیرا تو میخندی
وگر من زود میمیرم، چه غم زیرا تو میمانی
بمان! تا دوست یا دشمن، تو را همواره بستاید
"نادر نادرپور"
*** اون بخشی که ... گذاشتم ابیاتی بود که شعر رو از این حالتی که الان هست تبدیلش میکرد به یه شعر میهنپرستانه که نخواستم این اتفاق بیافته و به همین دلیل حذفشون کردم.
*** دیگه شعرایی که از نادر نادرپور داشتم رو همهاش رو خوندم و اونایی که بهم میخورد یا دوستشون داشتم رو نوشتم. البته یه تعدادی بود که هم بهم میخورد و هم دوستشون داشتم که بنا به دلایلی ترجیح دادم که نذارم اینجا. حالا بماند که چرا. امیدوارم این مدت خیلی اذیت نشده باشید.
یه خواهش هم دارم: من از همهی کسانی که لطف میکنن و میآن و وبلاگ رو میخونن تقاضا میکنم اگه خوندن این مطالب باعث آزردگی خاطرشون میشه و دوست ندارن و احیانا محض خاطر من میان این کارشون رو دیگه نکنن که اذیت نشن.