زمزمه‌ای در شب

اگر سرچشمه‌های اشک عالم را به من بخشند

و یا ابری به پهنای زمین در من فرود آید

اگر آن اشک سیل‌آسا

ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید

لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد

غم تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد

مگر مرگ آید و راه فراموشیم بنماید

من از داروی شور اشک در شب‌های بیداری

چه امیدی به غیر از این توانم داشت

که درد تازه‌ای بر دردهای من نیافزاید

چنان گمگشته در خویشم که هیچم ره‌نمایی نیست

چنان برکنده از خاکم که از من، نقش پایی نیست

نسیمم از دیار خویشتن بویی نمی‌آرد

در اقلیم غریبانم، نسیم آشنایی نیست

اگر بانگ خروسم در طلوع کودکی خوش بود

شب عمر مرا از هیچ سو دیگر صدایی نیست

چه غم باشد مرا، از هیچ سو دیگر صدایی نیست

چه غم گر چلچراغ ماه، بزمم را نیاراید

شبی دارم که در آفاق تاریکش

تمام روشنایی‌ها فرو مرده‌ست

درختان را، سکوت مرگ، در خوابی گران برده‌ست

من اما در میان خفتگان، آن پیر بی‌خوابم

که در دستش، کتاب کهنه‌ی هستی ورق خورده‌ست

و خوابی نیست تا این خسته را از خویش برباید

...

اگر من تلخ می‌گریم چه غم زیرا تو می‌خندی

وگر من زود می‌میرم، چه غم زیرا تو می‌مانی

بمان! تا دوست یا دشمن، تو را همواره بستاید

"نادر نادرپور"

*** اون بخشی که ... گذاشتم ابیاتی بود که شعر رو از این حالتی که الان هست تبدیلش می‌کرد به یه شعر میهن‌پرستانه که نخواستم این اتفاق بیافته و به همین دلیل حذف‌شون کردم.

*** دیگه شعرایی که از نادر نادرپور داشتم رو همه‌اش رو خوندم و اونایی که بهم می‌خورد یا دوست‌شون داشتم رو نوشتم. البته یه تعدادی بود که هم بهم می‌خورد و هم دوست‌شون داشتم که بنا به دلایلی ترجیح دادم که نذارم این‌جا. حالا بماند که چرا. امیدوارم این مدت خیلی اذیت نشده باشید.

یه خواهش هم دارم: من از همه‌ی کسانی که لطف می‌کنن و می‌آن و وبلاگ رو می‌خونن تقاضا می‌کنم اگه خوندن این مطالب باعث آزردگی خاطرشون می‌شه و دوست ندارن و احیانا محض خاطر من میان این کارشون رو دیگه نکنن که اذیت نشن.

هراس

در گرگ و میش صبح

ناگه صدای گوفتن چکشی به سنگ

یا: ضربه‌ای به در

در زیر طاق منحنی خوابگاه من

پیچید و محو شد

پنداشتم که مشت گره‌خورده‌ی کسی

بر سینه‌ی برهنه‌ی دیوار من نشست

پنداشتم که کودک همسایه ناگهان

سنگی به سوی پنجره‌ی من روانه ساخت

برخاشتم ز جای

اما نگاه من که به دیدار کوچه رفت

تنها درخت را

با قامتی بلند در آن تیرگی شناخت

وآن وحشتی که در دل من خانه کرده بود

پیوسته از درون

بر سینه‌ی برهنه‌ی من مشت می‌نواخت

"نادر نادرپور"

تب و عطش

عقاب پیر نگون‌بخت آفتابم من

که شعله‌های شفق سوخت شاهبالم را

درین کویر بلا کیست تا تواند راند

ز گرد لاشه‌ی من، کرکس خیالم را

چنان به حسرت پرواز خو گرفته دلم

که سرنوشت خود از خاکیان جدا بینم

چنان به شوق پریدن ز خود رها شده‌ام

که عکس خویش در آیینه‌ی هوا بینم

من استخوانم، من استخوانی سرد

که دستی از بدن گرم شب بریده مرا

من آسمان شبم در حباب سربی ابر

که جلوه‌ای ندهد پرتو سپیده مرا

دلم پر است ولی دیده‌ام ز اشک تهی‌ست

چه آفتی‌ست غمین بودن و نگرییدن

چه آفتی‌ست که چون شاخه‌ی خزان‌دیده

در آفتاب، ز سرمای خویش لرزیدن

تبی نماند که در من عطش برانگیزد

عرق نشست بر آن تن که هم‌چو آتش بود

چه شد که شعله‌ی سوزان به دست باد سپرد

شبی که در نفسش گرمی نوازش بود

کنون به خویش نظر می‌کنم چو ماه در آب

تنم ز روشنی سرد خویش می‌لرزد

جهنمی که درو سوختم، فروزان باد

که شعله‌اش به نسیم بهشت می‌ارزد

شکسته‌بال عقابم تپیده در شن گرم

نگاه تشنه‌ی من در پی سرابی نیست

دلم به پرتو غمناک ماه خرسند است

که در غبار افق، برق آفتابی نیست

"نادر نادرپور"

داغ صبح

شب است و هیچ‌کسم راه صبح ننماید

خدای را ز که گیرم چنین سراغی را؟

ستارگان همه فانوس‌های خاموش‌اند

به نورشان نتوان یافت راه باغی را

کجاست آن‌که سر از خانه‌ای برون آرد

به راه من فکند پرتو چراغی را؟

جهانت ز خنده‌ی شیرین آفتاب تهی‌ست

چه حاجت است به نور آشیان زاغی را

من از سپیده‌دمان غیر از این ندارم چشم

که از افق شنوم ناله‌ی کلاغی را

"نادر نادرپور"

زنده در گور

بهار، امسال خاموش است

نه شمع غنچه‌ای در شمعدان شاخه‌ها دارد

نه آتش‌بازی سرخ و بنفش ارغوان‌ها را

بها، امسال بغضی در گلو دارد

فروغ خنده از سیمای او دور است

عروس آفتابش زنده در گور است

مگر سیلاب اشکش پاک گرداند

ز لوح سینه‌ی او حسرت رنگین‌کمان‌ها را

"نادر نادرپور"

ابر

دیگر نه آتشی‌ست، نه داغی، نه سوزشی

فریاد من درون دلم خاک می‌شود

دیگر زمان به گریه‌ی من خنده می‌زند

اشکم به یک اشاره‌ی او پاک می‌شود

پیری رسیده است و درختان خمیده‌اند

مرغابیان شاد به ماتم نشسته‌اند

آبادی از جهان خدا رخت بسته است

ویرانه‌ها به ماتم عالم نشسته‌اند

من بر بهار مرده‌ی خود گریه می‌کنم

اما کسی به گریه‌ی من دل نمی‌دهد

جز بوته‌های هرزه و گل‌های بی‌نشاط

این دانه‌های ریخته حاصل نمی‌دهد

دیگر سبوی باده‌ی لذت تهی شده‌ست

دیگر زمان خنده‌ی مستی گذشته است

زان پس که شادی از دل من پر کشیده است

اندوه، سوی لانه‌ی خود بازگشته است

بگذار تا چو ابر بگریم به سوگ خویش

بگذار تا غبار غمی در هوا کنم

بگذار تا چو شبنمی از گل فرو چکم

خورشید را به حسرت خود آشنا کنم

"نادر نادرپور"

ستاره‌ی دور

تصویرها در آینه‌ها نعره می‌کشند

ما را ز چارچوب طلایی رها کنید

ما در جهان خویشتن آزاد بوده‌ایم

دیوارهای کور کهن ناله می‌کنند

ما را چرا به خاک اسارت نشانده‌اید؟

ما خشت‌ها به خامی خود شاد بوده‌ایم

تک تک ستارگان، همه با چشم‌های در

دامان باد را به تضرع گرفته‌اند

کای باد! ما ز روز ازل این نبوده‌ایم

ما اشک‌هایی از پی فریاد بوده‌ایم

غافل، که باد نیز عنان شکیب خویش

دیری‌ست کز نهیب غم از دست داده است

گوید که ما به گوش جهان، باد بوده‌ایم

من باد نیستم

اما همیشه تشنه‌ی فریاد بوده‌ام

دیوار نیستم

اما اسیر پنجه‌ی بیداد بوده‌ام

نقشی درون آینه‌ی سرد نیستم

زیرا هر آن‌چه هستم بی‌درد نیستم

اینان به ناله، آتش درد نهفته را

خاموش می‌کنند و فراموش می‌کنند

اما من آن ستاره‌ی دورم که آب‌‎ها

خونابه‌های چشم مرا نوش می‌کنند

"نادر نادرپور"

گریه

ابر گریان غروبم که به خونابه‌ی اشک

می‌کشم در دل خود، آتش اندوهی را

سینه‌ی تنگ من از بار غمی سنگین است

پاره‌ابرم که نهان ساخته‌ام کوهی را

آسمان گریه‌ی مستانه کند بر سر خاک

بینوا من که درین گریه‌ی من، مستی نیست

هم‌چو مه، کاهش من از غم بی‌فردایی‌ست

هم‌چو نی، وحشتم از باد تهیدستی نیست

آسمان، بستری افکنده ز خاکستر ابر

آتش ماه درین بستر سرد افتاده‌ست

دل خونین مرا بستر غم خوابگه است

خال سرخی‌ست که بر گونه‌ی زرد افتاده‌ست

در دل این شب تاریک، تو فانوس منی

گرد تو، خرمن باران‌زده‌ی هاله‌ی توست

آبی و ناله‌ی تو یخ زده در سینه‌ی سنگ

چشمه‌ی خشک دلم منتظر ناله‌ی توست

ای که در خلوت من بوی تو پیچیده هنوز

یاد شیرین تو تا مرگ هم‌آغوشم باد

ابر تاریکم و از گریه‌ی اندوه پرم

حسرت دیدن خورشید فراموشم باد

"نادر نادرپور"

فال

ای بی‌ستاره مرد

در دست‌های خالی و خشکت نگاه کن

این‌جا کویر گمشده‌ی بی‌نشانه‌ای‌ست

زهدان خاک او تهی از هر جوانه‌ای‌ست

یک مو درین کویر به جای علف نرست

یک قطره‌ی عرق خبر از چشمه‌ای نداد

وین مار پیچ‌پیچ که جز زهر غم نریخت

خط حیات توست که افسوس بر تو باد

ای بی‌ستاره مرد

در آسمان بخت سیاهت نگاه کن

روزی اگر بهار دلت بی‌شکوفه بود

اکنون غروب زندگی‌ات بی‌ستاره باد

ای بی‌ستاره مرد

افسوس بر تو باد

"نادر نادرپور"

آیینه‌ی دق

شب‌ها که پرپر می‌زند شمع

با کوله‌بار اشک‌های مرده‌ی خویش

تنها در آن سوی اتاقم

شب‌های پاییزی که پیش از مردن ماه

آتش به سردی می‌گراید در اجاقم

خاموش، پشت شیشه‌ی در می‌نشینم

شمع غمی گل می‌کند در سینه‌ی من

آن‌قدر زاری می‌کنم تا جیوه‌ی اشک

هر شیشه‌ای در را کند آیینه‌ی من

آن‌گه درین آیینه‌های کوچک دق

سیمای دردآلود خود را می‌شناسم

سیمای من، سیمای آن شمع غریب است

کز اشک، باری می‌کشد بر گرده‌ی خویش

من نیز چون او در سراشیب زوالم

با کوله‌بار روزهای مرده‌ی خویش

در زیر این بار

اندام خون‌آلود خود را می‌شناسم

اندام من، اندام شمعی واژگون است

کز جنگ با شب، پای تا سر غرق خون است

هر چند نور صبح را می‌بیند از دور

هر چند می‌داند که این نور

از مرگ با او دورتر نیست

اما درین غم نیز می‌سوزد افسوس

زان آتش دیرین که در او شعله می‌زد

دیگر خبر نیست

دیگر اثر نیست

شب‌ها که پرپر می‌زند شمع

در زیر بار اشک‌های مرده‌ی خویش

در شیشه‌ی در، نقش خود را می‌شناسم

پیری که باری می‌کشد بر گرده‌ی خویش

در زیر این بار

دیگر نه آن هستم که بودم

خالی‌ست از آن آتش دیرین، وجودم

پیچیده در چشم فضا، دود کبودم

افسوس، افسوس

دیگر نه آن هستم که بودم

"نادر نادرپور"

دورنما

 1

...

2

...

3

...

4

آن کوه‌پایه‌ای که خداوند شامگاه

مشتی ستاره در چمنش می‌کاشت

تا صبحدم چراغ فراوان درو کند

از سرزمین غربت من دور است

آه ای ستارگان تر باران

امشب، به یاد خاطره‌ها و چراغ‌ها

از آسمان به چهره‌ی من ریزید

زیرا که چشم گریه‌ی من کور است

"نادر نادرپور"

*** 3 قسمت اول شعر زیاد به دردم نمی‌خورد واسه همین ننوشتم!!

در زیر آسمان باختر

از کوچه‌های خاطره‌ی من

امشب، صدای پای تو می‌آید

آه ای عزیز دور

آیا به شهر غربت من پا نهاده‌ای؟

این‌جا پرندگان در سحر من

میل گذشتن از سر عالم را

بیدار می‌کنند

اما، شبانگاهان

دیوارها اسارت پنهانی مرا

تکرار می‌کنند

این‌جا، مرا چگونه توانی یافت؟

من، از میان مردم بیگانه

کس را به غیر خویش نمی‌بینم

تصویر من در آینه، زندانی است

من، خیره در مقابل آن تصویر

می‌ایستم که با همه نشینم

این‌جا، مرا در آینه خواهی دید

آیینه‌ای شگفت که همتای ساعت است

آیینه‌ای که عقربه‌های نهان او

در چارچوب سود و زیان کار می‌کنند

آیینه‌ای که ثانیه‌ها و دقیقه‌ها

در ذهن بی‌ترحم سوداگرانه‌اش

تصویر تابناک مرا تار می‌کنند

این‌جا، زمان طلاست

هر لحظه‌اش به قیمت اکسیر و کیمیاست

اما، ضمیر من

تقویم بی‌تفاوت شب‌ها و روزهاست

این‌جا، غروب، رنگ جنون دارد

باران، صدای گریه‌ی تنهایی‌ست

چشم ستارگان همه نابیناست

این‌جا، من از دریچه فراتر نمی‌روم

دیوار روبه‌رو

سر حد ناگشوده‌ی دیدار است

این‌جا، چراغ خانه‌ی همسایه

چشم مرا به خویش نمی‌خواند

بیگانگی گزیده‌ترین یار است

این‌جا درین دیار

درها، همیشه سوی درون باز می‌شود

در سرزمین غربت اندوهگین من

در زیر آسمان مه‌آلود باختر

شب در دل من است

صبح از شقیقه‌های من آغاز می‌شود

این‌جا چو من، غریب غمینی نیست

در وهم شب، چراغ یقینی نیست

تنها صدای یک دل سرگردان

با بانگ پای رهگذران حیران

در کوچه‌های خاطره می‌پیچد

آه ای غزیز دور

آیا تو در پناه کدامین در

یا در پس کدام درخت ایستاده‌ای؟

آیا به شهر غربت من پا نهاده‌ای؟

"نادر نادرپور"

از دور و از نزدیک و از دور

تو وقتی که دور از منستی

خیال تو از خلوت من

ازین شامگاه زمستانی غربت من

مرا می‌برد تا دیاری

که در آن طلوعی‌ طلایی‌ست آری

طنین قدم‌های تو در دل شب

تپش‌های قلبی‌ست در آستان تولد

عبور درختی ز مرز شکفتن

تو چون در شب تیره، رخ می‌نمایی

دری بر من از روشنایی می‌گشایی

تو چون می‌نشینی مرا می‌ربایی

تو وقتی که پیش منستی

چراغی پس چهره داری

چراغی که خط‌های پنهانی گونه‌ات را

چو رگ‌های برگی جوان، می‌نماید

تو وقتی که پیش منستی

فروغی در اعماق شب می‌درخشد

نسیمی در اقصای شب می‌سراید

تو وقتی که پیش منستی

زمین، زیر پایم نمی‌لرزد آری

زمین، استوار است و آفاق، روشن

تو وقتی که پیش منستی

بهار است و، خورشید و، آیینه و، من

تو چون جامه برگیری از پیکر خود

سراپای آیینه، چشمی‌سا حیران

که در او، تو چون مردمک، بی‌قراری

فراموش بادا تو را عزم رفتن

اگر چند، چون روی برتابی از خلوت من

صدای تو می‌آید از دور دستان

در آغوش شب، پیکر آبشاری

تو وقتی که دور از منستی

خیال تو از شامگاه زمستانی غربت من

مرا می‌برد تا دیاری

که در آن طلوعی طلایی‌ست، آری

تو، روح بهاری

"نادر نادرپور"

چار درد

حس می‌کنم که مویرگان شقیقه‌ام

نقاله‌های درد جهان‌اند

حس می‌کنم که اینان مرگ مذاب را

تا مغز من، به سرعت خون پیش رانده‌اند

حس می‌کنم که اینان سرب سکوت را

چون داغ در دو لاله‌ی گوشم نشانده‌اند

حس می‌کنم که بر سر من، تارهای موی

مانند نیش سوزان، سوزان‌اند

چشمان من درست نمی‌بیند

حس می‌کنم که جیوه‌ی بینایی

از پشت این دو آینه می‌ریزد

حس می‌کنم که ضربه‌ی منقاری از درون

تخم کبود چشم مرا می‌پراکند

در پای پلکم آبله روییده از عرق

لب‌های من برندگی سرد آب را

در گرمی بخار، فراموش کرده است

دستم به سوی هیچ‌کسی نیست

یک پنجه‌ام به سختی نفرین

بر بسته راه تنگ دهانم را

سرچشمه‌ی دعا را مخدوش کرده است

وآن دیگری چو بغض گلوگیر

در من، طنین طبل تنفس را

خاموش کرده است

در من، صدای زلزله آید

در من صدای کشمکش گندم

با اره‌های پای ملخ‌ها

در من، صدای سایش دندانه‌های چرخ

در من صدای صاعقه‌ی سرخ انفجار

در من هراس قطع زبان است

در لحظه‌ی فشردن دندان

در من، بزاق تلخ تهوع

در لحظه‌ی تولد فریاد

پایم در امتداد تنم نیست

نور چراغ سایه‌ی گیجم را

پیچانده بر ستون

جس می‌کنم که چیزی در من گسسته است

حس می‌کنم که سنگی از آن سوی آسمان

عکس مرا در آینه‌ی شب شکسته است

دستم غبار پنجره را پاک می‌کند

پیشانی ترم را بر شیشه می‌نهم

در شب ستاره‌ای‌ست که تناه نشسته است

آه ای ستاره، ای مگس نور

دیوار شب، میان من و توست

اما تو از بلندی شفاف آسمان

بر من نگاه کن

من دیگر آن‌چنان که تویی زنده نیستم

من لحظه‌های مرگ مدام را

ار ابتدای این شب بی‌پایان

با نبض کند ساعت آغاز کرده‌ام

من، درد را به جای نفس از گلوی خویش

چون ریسمان ناله‌ی چرخ از درون چاه

بیرون کشیده‌ام

من ضربه‌های طبل تنفس را

در پنجه‌های بغض گلوگیر تشنگی

از تارهای حنجره‌ی خود شنیده‌ام

من تلی بزاق ملخ را

با طعم خون گندم، بر سرخی زبان

در لحظه‌ی فشردن دندان چشیده‌ام

من، از زمان رحلت خونین آفتاب

هم‌چو دری به سوی فنا بازگشته‌ام

این‌جا، ز خشم زلزله، زخم شکستگی

چون عنکبوت صاعقه بر شیشه‌ی من است

در پرده‌ی سکوت

مرگ از درون مغزم فریاد می‌کشد

چنگال آتشینش در ریشه‌ی من است

زهدان ذهن من

گوری برای کودک اندیشه‌ی من است

"نادر نادرپور"

صدایی در شب

تمام شب را، در کوچه‌باغ‌ها گشتم

صدای پای درختان بود

که با چکیدن باران به گوش می‌آمد

صدای پای درختان عاشقی که هنوز

ز باغ‌های خزان‌دیده کوچ می‌کردند

کلاف ابر، پریشان یود

و من، کلاف سر اندر گم جهان بودم

چو باد، سر به درختان کوچه کوبیدم

و خسته، در پس دیوار خانه‌ای ماندم

دریچه، مردمک روشن چراغش را

به زیر پلک حریرین پرده‌ای پوشاند

و من، دو مردمکم را به اشک پوشاندم

صدای مستی در کوچه‌باغ‌ها پیچید

بر آن سرم که سرم را ز جای برگیرم

چو جام شیشه بکوبم بر این شب سنگی

کجاست سینه‌ی پر آفتاب دیواری

که تا بر آن بنویسم خطی به دل‌تنگی

کلاف ابر در اندیشه‌ی گسستن بود

و آسمان خزان، بی‌دریغ می‌بارید

به بام خانه‌ی ویرانه‌ای که در من بود

"نادر نادرپور"

دورنمای شهر

دلی به ظلمت شب دارم

غمی به وسعت شهر

در آن، هزار چراغ از هزار خانه‌ی دور

فروغ فسفری یادهای گمشده را

به عابران خیابان عشق می‌بخشند

و عابران، همه در زیر چشم پنجره‌ها

به حسرت از شب تاریک خویش می‌گذرند

"نادر نادرپور"

آیینه‌ای بر سنگ

ای گل خوشبوی من! دیدی چه خوش رفت ز دست؟

دیدی آن یادی که با من زاده شد، بی‌من گریخت؟

دیدی آن تیری که من پر دادمش، بر سنگ خورد؟

دیدی آن جامی که من پر کردمش، بر خاک ریخت؟

لاله‌ی لبخند من پرپر شد و بر باد رفت

شعله‌ی امید من خاکستر نسیان گرفت

مشت می‌کوبد به دل اندوه بی‌پایان من

یاد باد آن شب که چون بازآمدی؟ پایان گرفت

امشب آن آیینه‌ام بر سنگ حسرت کوفته

غیر تصویر تو در هر پاره‌ام تصویر نیست

عکس غمناک تو در جام شراب افتاده است

پیش چشمانم جز این آیینه‌ی دلگیر نیست

آسمان، تار است و در من گریه‌های زار زار

بی‌تو تنهایم، ولی تنها نمی‌خواهم تو را

ای امید دل، شبت آبستن خورشید باد

من چو خود، زندانی شب‌ها نمی‌خواهم تو را

شاد باشی هر کجا هستی، که دور از چشم تو

نقش دلبند تو ر در اشک می‌جویم هنوز

چشم غمگین تو را در خواب می‌بوسم مدام

عطر گیسوی تو را از باد می‌بویم هنوز

"نادر نادرپور"

فانوسی در سپیداران

ای خوش‌تر از خواب سحرگاهان

هرگز مرا باور نمی‌آمد که برگردی

در لحظه‌های تلخ بیداری، به سوی من

اما، تو مهمان منی امشب

من نیز، چون آیینه، بیدارم

وز شوق این دیدار بی‌مانند

گنگ است، پنداری، زبان گفتگوی من

آری، تو، امشب میزبانی بی‌زبان داری

کز او کلامی در نخواهی یافت

زیرا که این اندوه، یا این شادی پنهان

خاموش می‌سازد صدا را در گلوی من

دست تو را در دست می‌گیرم

با دیدگانت راز می‌گویم

وآن عطر سبز نوجوانی را

چون بوی نمناک درختان، در شب باران

می‌بویم و در گیسوانت باز می‌جویم

می‌خندی و لب می‌گشاید آرزوی من

آه ای سپید اندام آهو چشم

ای آن‌که عکس ماه را بر کاسه‌ی زانو

برق هوس را در بلور دیدگان داری

ای آن‌که دیدار تو با من در شب غربت

شیرین‌تر از خواب است در بحران بیداری

فرخنده باد این لحظه‌ی میعاد

خوش باد این ساعت که می‌خندی به روی من

غم نیست گر آیینه از عکست تهی گردد

من از تو نقشی جاودان دارم

من از جوانی‌های تو، بر لوحه‌ی پندار

همواره، تصویری جوان دارم

آری، در آن ایام، ای هم‌صحبت دیرین

سیمای تو همزاد خورشید بهاران بود

در صبح گیسویی طلایی رنگ

خندیدنت، آهنگ شفاف شکستن داشت

آن‌سان که گویی از سر مستی

جامی بلورین را فرو می‌کوفتی بر سنگ

روحی گدازان در تو مسکن داشت

روحی که هم‌چون شعله‌ای الماس‌گ.ن در شیشه‌ی فانوس

پیوسته عریان بود و با پوشیدگی در جنگ

هر بامداد  از پشت صف‌های سپیداران

می‌آمدی با جامه‌ای از نور نازک‌تر

اندام تو، از لابه‌لای سایه‌ها می‌تافت

چونان که در ظلمت، سپیدی می‌زند مرمر

من، چون تو را از دور می‌دیدم

با خویش می‌گفتم که: امروز آسمان، آبی‌ست

وین آفتاب دلگشا را در افق دیدن

پاداش بی‌خوابی‌ست

اکنون که خندان می‌نشینی روبه‌روی من

ای طرفه مهمان شباهنگام

دیگر، رخت هم‌زاد خورشید بهاران نیست

همتای ماه عالم‌افروز است

زیرا که گیسوی تو را برقی‌ست سیمین‌فام

ما – هر دو – می‌دانیم کآن صبح طلایی را

کافورگون کرده‌ست برف جامد ایام

اما، هنوز اندام تو در جامه‌ی خاکسترین تو

چون آتشی با دود در جنگ است

روح تو در قالب نمی‌گنجد

پیراهنت بر پیکرت تنگ است

آه ای درخشان‌روی جادوچشم

ای ماه شب‌های نخستین خزان، ای ماه

هرگز مگر پاییز با پیری هماهنگ است

گر آسمان را هم‌چنان آبی توانی یافت

در دیده‌ی من هم همان رنگ است

"نادر نادرپور"

گل یخ

گل و بوته‌های آتش، همه رنگ خون گرفته

شب پرستاره‌ی من، عطش جنون گرفته

بگذار تا ببرم رگ دردمند خود را

که در او بهار مرده‌ست و، خزان سکوت گرفته

تن من درخت تر بود و پر از شکوفه‌ی خون

تب تند عشق سوزاند و تکاند برگ و بارش

عطشی شکفت در او که مکید سبزی‌اش را

ز شرار بادها سوخت شکوفه‌ی بهارش

چه کنم، بهار مرده‌ست و دمیده سوز سرما

گل یخ، چو شبنم صبح، چکیده بر تن من

تو بیا تو، ای که چون جام شراب می‌درخشی

توبسوز، ای تب ظهر بهار! خرمن من

"نادر نادرپور"

مرثیه‌ای برای بیابان و برای شهر

 1

...

(بخش اولش رو ننوشتم)

2

در شهر

درها و طاق‌ها

مانند قد مردان کوتاه است

از پشت هیچ پنجره، دیگر

یک قامت کشیده

یا یک سر بلند، نمایان نیست

داغ نیاز، پینه‌ی مهر نماز را

از جبهه‌ی گشاده‎‌‌ی زاهد زدوده است

بر شیشه‌ها، تلنگر وحشت

رؤیای کودکان را آشفته می‌کند

و گاه‌گاه، باران

نقش و نگار بی‌رمق خون را

از زیر ناودان‌ها، می‌شوید

مردان، دل‌های مرده‌شان را

در شیشه‌های کوچک الکل نهاده‌اند

و دختران، صفای عطوفت را

در جعبه‌های پودر

دیگر، کسی رفیق کسی نیست

این یک، زبان آن یک را

از یاد برده است

انبوه واژه‌های مهاجر

بی‌رخصت عبور

از درزها به مطبعه‌ها روی می‌کنند

و بغض

این لقمه‌ی درشت گلوگیر

چاه گرسنگی را پر کرده‌ست

و نان خشک را

با آب چشم، تر کرده‌ست

نیروی کودکی

در کوچه‌های تنگ شرارت

از صبح تا غروب، دویده

بر بام، در کمین کبوتر نشسته است

چشم چراغ‌ها را با سنگ بسته است

خورشید و ماه بادکنک‌های سرخ و زرد

در آسمان خالی، پرواز می‌کنند

و روزها و شب‌ها این سکه‌های قلب

در دست‌های چرکین، ساییده می‌شوند

دیگر، صدای خنده‌ی گل‌ها

الهام‌بخش پنجره‌ها نیست

آواز، کار حنجره‌ها نیست

سیگار میان دو انگشت

از دیرباز، جای قلم را گرفته است

و دود اعتیاد

دل‌ها و خانه‌ها را تاریک کرده است

شوهر

پنهان ز چشم زن

در آرزوی بردن بازی

تک‌خال قلب خود را می‌بازد

و، زن

نقاش خانگی

پیوسته، نقش خود را در قاب آینه

تکرار می‌کند

گل‌های کاغذی

و میوه‌های ساختگی را

در ظرف‌ها و گلدان‌ها جای می‌دهد

او، عاشق طبیعت بی‌جان است

3

...

(بخش سومش رو هم ننوشتم)

"نادر نادرپور"

ساحل یادگار

آه ای عزیز بی‌خبر از من

امشب، دل گرفته‌ی دریا

با یادگارهای کبودش

در زیر گوش پنجره‌ام می‌تپد هنوز

دریای مو سپید به سر می‌زند هنوز

مشت هزار ماتم از یاد رفته را

مهتاب می‌نویسد بر ماسه‌های سرد

شرح هزار شادی بر باد رفته را

چشم حباب‌ها همه از گریه‌ی فراق

آماس می‌کند

تیغ بنفش ماه

این چشم‌های گریان را

از جای می‌کند

در من، مدام باران می‌بارد

زنجیرهای نازک از هم گسسته‌اش

از لایه‌لای جنگل مژگانم

در آسمان آینه، پیداست

از دور، باد سرکش دریا

خاکستر ملایم نسیان را

آسان‌تر از سفیدی کف‌ها

از روی آتش دل من می‌پراکند

یاد تو را و عشق مرا زنده می‌کند

"نادر نادرپور"

منظره

برف آمد و بزم روز را آراست

شب را ز فروغ شیرفام کند

اما، چه درخت‌های سرکش را

کز بار غرور خود به خاک افکند

زیبایی سرد، وه چه بی‌رحم است

"نادر نادرپور"

***واقعا زیبایی سرد خیلی خیلی بی‌رحم و عذاب‌آوره!! البته در مورد انسان‌ها و نه طبیعت

جاده خالی است

در گلو می‌شکنم از سر خشم

هر نفس، خنجر فریادی را

سر خونین جدا از تن من

در رگ و ریشه نهن کرده هنوز

کینه‌ی کهنه‌ی جلادی را

بی‌سر از راه سفر آمده‌ام

سر من در شب تاریک زمین

هم‌چنان چشم به راه سحر است

جاده، خالی است ولی می‌شنوی؟

آه! با من، با من

پای سنگین کسی همسفر است

ای در بسه‌ی گمگشته کلید

گوش بر روزنه‌ات دوخته‌ام

تا مگر راه به سوی تو برم

مشعل از چشم خود افروخته‌ام

جامه‌دان سفر دور به دست

در تب تند عطش سوخته‌ام

ای در بسته! جواب تو کجاست؟

راستی، ای دم طوفانی صبح

آفتاب تو کجاست؟

"نادر نادرپور"

از مرداب تا دریا

زیر خورشید سحرگاهان پاییزی

ای بهار رفته از خاطر! من آن مرداب خاموشم

آب بی‌لبخند حزن‌آلوده‌ی افتاده از جوشم

در دل من، برگ‌های مرده‌ی ایام می‌پوسند

هیچ‌کس در ماتم اینان نمی‌گرید

باد هم این‌جا نمی‌نالد

عشق من این دختر کولی

در میان بیشه‌های ساحل مرداب خوابیده‌ست

در فضای سرد خوابش، برگ‌های سبز

زرد می‌گردند و می‌افتند و می‌پوسند

هیچ‌کس این‌جا نمی‌گرید

باد هم این‌جا نمی‌نالد

زیر باران شبانگاهان پاییزی

در دل مرداب خاموش غریب من

آفتاب روزهای دور می‌میرد

آه، ای چشم عزیز آشنای من

هم‌چنان فانوس دریای خیالم باش

"نادر نادرپور"

دو آینه

من، از تو با بهاران

من، از تو با درختان

من، از تو با نسیم سخن گفتم

من، از تو دور بودم

من، بی‌تو کور بودم

من، چون تو، راز شیفتگی را

در تنگنای سینه نهفتم

رازی که خواندنش نتوانستی

رازی که گفتنش نتوانستم

وز بیم آن‌که در کف نامحرم اوفتد

بس شب که تا سپیده نخفتم

امروز، چون دو آینه‌ی رو‌به‌روی هم

برق نگاه خود را در هم فکنده‌ایم

تا بوته‌ی گناه نروید ز باغ دل

بنیاد هر هوس را از سینه کنده‌ایم

"نادر نادرپور"

دو روز یا ده سال؟

همیشه با منی ای نیمه‌ی جدا از من

بریده باد زبانم، چه ناروا گفتم

تو نیمه نیستی ای جان، تمام من هستی

اگر به قهر بگیرد تو را خدا از من

چگونه بی‌تو توانم زیست؟

چگونه بی‌تو توانم ماند؟

چگونه بی‌تو سخن بر زبان توانم راند؟

همیشه در من بودی، همیشه می‌خواندی

صدای گرم تو در استخوان می‌گشت

همیشه با من بودی، همیشه دور از من

همیشه نام خوشت بر زبان من می‌گشت

غروبگاهان، در کوچه‌های خلوت شهر

که بوی پیچک، هذیان عاشقی می‌گفت

تو در کنار من آهسته راه می‌رفتی

و در کرانه‌ی چشمان کهربایی تو

بهار، در چمن سبز باغ‌ها می‌خفت

شبی که باران در گوچه‌ها فرو می‌ریخت

تو می‌رسیدی و، باران موی تو بر دوش

ز موی خیس تو، عطری غریب برمی‌خاست

من از تنفس عطر غریب او، مدهوش

در آن خیابان، شب‌های سبز فروردین

صدای پای تو و پای من طنین می‌بست

نسیم، بوسه‌ی ما را به آسمان می‌برد

و سایه‌های من و تو ز روشنایی ماه

چه نقش‌ها که در آیینه‌ی زمین می‌بست

چه نیمه‌شب‌ها کز پشت شیشه‌های کبود

ستاره‌ها را با هم شماره می‌کردیم

و چون زبان من و ز گفتگو می‌ماند

نگاه می‌کردیم و اشاره می‌کردیم

دو روز یا ده سال؟

نمی‌توانم، هرگز نمی‌توانم گفت

ازین خوشم که فروبست ریشه در دل ما

گلی که پس از ده سال یا دو روز شکفت

ز من مپرس که آیا زمان چگونه گذشت

که من حساب شب و روز را نمی‌دانم

من از تو، یک تپش دل جدا نمی‌مانم

من از تو، روی نخواهم تافت

من از تو، دل نتوانم کند

تو نیز دانم کز من نمی‌بری پیوند

همیشه با منی ای نیمه‌ی جدا از من

مباد آن‌که بگیرد تو را خدا از من

"نادر نادرپور"

کتاب پریشان

امید زیستنم، دیدن دوباره‌ی توست

قراربخش دلم، تاب گاهواره‌ی توست

تو، ای شکوفه‌ی ایام آرزومندی

بمان که دیده‌ی من روشن از نظاره‌ی توست

نگاه پاک تو ام صبح آفتابی بود

کنون چراغ شب ام پر از ستاره‌ی توست

به یک اشاره، مرا رخصت پریدن بخش

که مرغ وحشی دل، رام یک اشاره‌ی توست

به پاره کردن اوراق هر کتاب مکوش

دلم کتاب پریشان پاره پاره‌ی توست

شبی نماند که بی‌گریه‌ام به سر نرسید

زلال اشک پدر، برق گوشواره‌ی توست

دلم چو موج، به سر می‌رود ز بیم زوال

کرانه‌ای که پناهش دهد، کناره‌ی توست

خجسته پوپک من ای یگانه کودک من

امید زیستنم، دیدن دوباره‌ی توست

"نادر نادرپور"

***از شواهد به نظر می‌رسه این شعر رو شاعر برای فرزندش سروده. لذا نباید زیاد به من ربطی داشته باشه

اما با یه سری تغییرات می‌شه مخاطب شعر رو از فرزند به هر کسی تغییر داد.

چراغی پس از نیزار

تو آن پرنده‌ی رنگین آسمان بودی

که از دیار غریب آمدی به لانه‌ی من

چو موج باد که در پرده‌ی حریر افتد

طنین بال تو پیچید در ترانه‌ی من

پرت ز نور گریزان صبح، گلگون بود

تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت

نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد

که ره چو باد به گنجینه‌ی بهاران داشت

چو از تو مژده‌ی دیدار آفتاب شنید

دلم تپپد و به خود وعده‌ی رهایی داد

چراغی از پس نیزار آسمان تابید

که آشیان مرا رنگ روشنایی داد

تو را شناختم ای مرغ بیشه‌های غریب

ولی چه سود، که چون پرتوی گذر کردی

چه شد که دیر درین آشیان نپاییدی

چه شد که زود ازین آسمان سفر کردی

به گاه رفتنت، ای میهمان بی‌غم من

خموش ماندم و منقار زیر پر بردم

چو تاج کاج، طلایی شد از طلایه‌ی صبح

پناه سوی درختان دورتر بردم

غم گریز تو نازم، که هم‌چو شعله‌ی پاک

مرا در آتش سوزنده، زیستن آموخت

ملال دوریت ای پر کشیده از دل من

به من طریقه‌ی تنها گریستن آموخت

"نادر نادرپور"

***خب این شعر خیلی به یه نفری می‌خوره!!!

اگه اومد و اینو خوند جهت اطلاعش باید بگم همیشه تو دلم هست و هیچ‌وقت یادش از دلم پر نمی‌کشه!

دیگر نمانده هیچ

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت

دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنها شدم، گریختم از خود، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد

تنها شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

دردا که این عجوزه‌ی جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فرا راه من هنوز

آن‌گونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت؟

"نادر نادرپور"

***دوستان لطفا پیشنهادات‌تون رو  برام در قالب نظرات‌تون بفرستید.

ممنون

یاد دوست

بر گور روزهای سیه، بوته‌های عشق

پژمرد و غنچه‌های امید گذشته مرد

در حیرتم هنوز که آیا چگونه بود

آن روزها که مرد و تو را جاودانه برد

خوابی گذر نکرد، دریغا، گذر نکرد

در چشم من، شبان سیه، بی‌خیال تو

ای آن‌که دل به رنج غریبی سپرده‌ای

گریم به حال خویش و نگریم به حال تو

یاد آرمت هنوز، هنوز ای امید دور

ای آن‌که در زوال تو بینم زوال خویش

چون بنگرم هنوز در انبوه روزها

یاد آورم ورود تو را در خیال خویش

گویی در آن غروب بهاری گشوده شد

درهای تنگ معبد تاریک خاطرات

همراه با بخور خوش و زخمه‌های چنگ

در دل طنین فکند مرا ضربه‌های پات

با من چنان به مهر درآمیختی که بخت

چون در تو بنگریست، لب از شکوه‌ها بدوخت

وآن قطره‌ی نگاه تو چون در دلم چکید

چون اشک گرم شمع، مرا زندگی بسوخت

اینک، تو نیز رفتی و بر گور روزها

شمعی ز یاد روشن خود برفروختی

ای آفتاب عمر! درین وادی غروب

هر سو مرا کشاندی و لب‌تشنه سوختی

بازآ که بی‌فروغ تو، این روزهای تار

بر من چنان گذشت که بگذشت شام من

ای دیو شب! فرشته‌ی خورشید را بکش

تا صبحدم دوباره نیاید به بام من

"نادر نادرپور"

تک‌درخت

شب‌ها گریختند و، تو چون بادهای سرد

همراه با سیاهی شب‌ها گریختی

در راه خود، ز شاخه‌ی زرد حیات من

عشق مرا چو برگ خزان‌دیده ریختی

من چون غباری از دل شب‌های بی‌امید

برخاستم که خوش بنشینم به دامنت

آواره بخت من! که تو چون نوعروس باد

رفتی، چنان‌که کس نشد آگه ز رفتنت

شب‌ها گریختند و، تو چون یادهای دور

هر لحظه از گذشته‌ی من دورتر شدی

یا آن‌چه رفته بود و نیامد دوباره باز

در سرزمین خاطر من، همسفر شدی

تنها، درین غروب غم‌انگیز زندگی

افتاده‌ام چو سایه‌ی گمگشتگان به راه

لرزم چو شاخ و برگ نهالان نیمه‌جان

در زیر تازیانه‌ی باران شامگاه

بس روزها که شعله‌ی نارنجی شفق

سوزاندم در آتش رنگین خویشتن

چون در رسد کبوتر ماه از فراز کوه

گنجاندم به سایه‌ی غمگین خویشتن

از تک‌درخت زندگی بی‌امید من

مرغان روزها همه یک یک پریده‌اند

شب‌ها چو توده‌های کلاغان شامگاه

از دور، از دیار افق‌ها، رسیده‌اند

"نادر نادرپور"

گمراه

چون آخرین ستاره‌ی گمراه آسمان

غلتیده‌ام به دامن بخت سیاه خویش

از دیدگان کور شب افتاده‌ام چو اشک

گم کرده‌ام درین شب تاریک، راه خویش

گاهی چو قطره‌ای که ز ابری فرو چکد

لغزیده‌ام ز دیده‌ی بی‌آرزوی بخت

گویی سرشک ماهم و می‌افتمش ز چشم

چون مرغکان گمشده نالند بر درخت

تا آخرین پرنده‌ی شب دم فرو کشد

بر می‌کشم به خواهش دل، ناله‌های خویش

من کیستم؟ پرنده‌ی شب‌های بی‌امید

سر داده در سکوت درختان، صدای خویش

گاهی صدای ریزش دل‌های عاشقم

وقتی که با خیال کسی گفتگو کنند

وقتی که خنده‌های خوش از گوشه‌های لب

تک‌بوسه‌های گمشده را آرزو کنند

گاهی چو ناله‌ای که ز دردی خبر دهد

پا می‌نهم به خلوت شب‌های آشنا

گویی لهیب گریه‌ی باران مغربم

کآتش زنم به خرمن آفاق بی‌فنا

گاهی سرشک حسرت اویم که بی‌دریغ

می‌ریزم از دو گوشه‌ی چشم سیاه او

چون اشک شمع سوخته، می‌افتمش به پای

آزرده از ملامت تلخ نگاه او

چون آخرین ستاره‌ی گمراه آسمان

غلتیده‌ام به دامن بخت سیاه خویش

از دیدگان کور شب افتاده‌ام چو اشک

گم کرده‌ام درین شب تاریک، راه خویش

"نادر نادرپور"

چشم‌ها و دست‌ها

شب در رسید و، وحشت آن چشم بی‌نگاه

چون لرزه‌های مرگ، تنم را فرا گرفت

در ژرفنای خاطر من، جستجوکنان

دستی فروخزید و مرا آشنا گرفت

در پنجه‌های وحشی او ماندم از خروش

فریاد من ز وحشت او در گلو شکست

چشم ستاره‌ای بدرخشید و، نور ماه

چون تیر در سیاهی چشمم فرونشست

یک لحظه، آسمان و درختان و ابرها

در هم شدند و محو شدند و نهان شدند

یک لحظه، آن دو چشم گنه‌کار دوزخی

از پشت پرده‌های سیاهی عیان شدند

چون پرده‌ای که رنگ بر آن می‌دود به خشم

گیتی پر از غبار شد و تیرگی گرفت

یک لحظه، هر چه بود خموشی گزید و مرد

گفتی هراس مرگ بر او چیرگی گرفت

تنها دو چشم سرخ، دو چشمی که می‌گداخت

نزدیک شد، گداخته شد، شعله برکشید

اول، دو نقطه بود که در تیرگی شکفت

وآن‌گه، دو نور سرخ از آن هر دو سر کشید

گفتی ز چشم مرگ، زمان، قطره قطره ریخت

در قطره‌های دم‌به‌دمش، زندگی فسرد

در نور آن دو چشم که لرزید و خیره ماند

باز آن دو دست سرد، گریبان من فشرد

در پنجه‌های وحشی او ماندم از خروش

فریاد من ز وحشت او در گلو شکست

چشم ستاره‌‌ای بدرخشید و، نور ماه

چون تیر، در سیاهی چشمم فرو نشست

نالیدم از هراس و، در آفاق بی‌فنا

گم شد صدای زیر و بم ناله‌های من

ظلمت فرا رسید و نسیم از نفس فتاد

بشکست در گلوی خموشی، صدای من

:نادر نادرپور"

ملال تلخ

گر از دیار خدایان آسمان بودم

ز تنگنای شبم لحظه‌ای رهایی بود

ملال تلخ سفر می‌نشاندم از می عشق

اگر نگاه تو را با من آشنایی بود

چه شام‌ها که سر آمد چه روزها که گذشت

بدین امید که از عشق بهره‌ای گیرم

درین خیال خطا لحظه‌ها به غفلت رفت

که بوسه‌ای ز لبی یا ز چهره‌ای گیرم

چه شام‌ها که دل افسرده از تباهی عمر

به یاد عشق تو بگریختم ز صحبت خویش

به یاد آن همه شب‌ها که رفت و بازنگشت

چراغ عشق برافروختم به خلوت خویش

چه شام‌ها که هماهنگ با نشستن روز

نگاه دور تو را نیز آرزو کردم

در آن غروب گوارا که رنگ مستی داشت

ز خویش رفتم و با خویش گفتگو کردم

در آن دو اشک که بر دامنم چکید و گذشت

نگاه کردم و دیدم غم گذشته‌ی خویش

به یک نظاره در آن قطره‌ها روان دیدم

امید رفته و اندوه بازگشته‌ی خویش

به یاد آن همه شب‌ها و روزها که گریخت

مرا به دفتر دل، نقش یادگاری ماند

امید گمشده چون کاروان رسید و گذشت

زکاروان گریزان او، غباری ماند

چو روز و شب که دو اسبان کاروان بودند

تو نیز، قافله سالار کاروان بودی

چراغ عمر تو، هر جا که هست، روشن باد

اگر چه عمر مرا، شمع نیمه‌جان بدی

ستارگان همه دانند و آسمان‌ها نیز

که هر چه بود، مرا آرزوی فردا بود

دریغ و درد، کزین پیشتر ندانستم

کز آن سیاه شبم، سرنوشت، پیدا بود

"نادر نادرپور"

شمع و مرد

مردی که سر نهاده به زانو

زانوی غم گرفته در آغوش

شمع خمیده‌ای ست که ناگاه

در اشک خویشتن شده خاموش

این گردنی که گم شده در تن

وآن دیده‌ای که نور سحر داشت

روزی غرور برتری‌اش بود

روزی به آفتاب نظر داشت

شودای او که فتح جهان بود

چون برفی از درخت، فروریخت

گویی شکوفه‌های مرادش

از هول باد سخت، فروریخت

خوب و بد آن‌چه داشت، ز کف داد

جز جسم پیر و جان جوان را

از مهر و مه به وام طلب کرد

چشمی به روز و شب نگران را

روز آمد و سپیده‌دمش را

بر تار تار موی وی افشاند

شب، رنگ طره‌ی سیه‌اش را

در چشم آرزوی وی افشاند

سودای او، همیشه زیان داشت

سودا و سود، از دو نژادند

او را چنان‌که بود، ندیدند

او را چنان‌که خواست، نزادند

با او بگو چگونه بگرید

آه ای شب گریسته در خویش

کی می‌تواند این هنر آموخت

این گوشه‌گیر زیسته در خویش؟

"نادر نادرپور"

با چراغ سرخ شقایق

مسی به رنگ شفق بودم

زمان، سیه شدنم آموخت

در امید زدم یک عمر

نه در گشاد و نه پاسخ گفت

در دگر زدنم آموخت

چراغ سرخ شقایق را

رفیق راه سفر کردم

به پیشواز سحر رفتم

سحر، نیامدنم آموخت

کنون، هوای سفر در سر

نشسته حلقه صفت بر در

به هیچ سوی نمی‌رانم

حدیث خویش نمی‌دانم

خوشم به عقربه‌ی ساعت

که چیره می‌گذرد بر من

درون آینه‌ها پیری است

که خیره می‌نگرد در من

که خیره می‌نگرد در من

"نادر نادرپور"

بهانه‌ی دوست

چه شد که ماه مراد از کرانه‌ای نرسید

شبی رسید و حریف شبانه‌ای نرسید

ازآن‌که نام خوشش نقش لوح گردون بود

به دست خاک‌نشینان، نشانه‌ای نرسید

چگونه ریخت شفق خون روشنایی را

که پای صبح به هیچ آستانه‌ای نرسید

چنان ز پنجه‌ی بیداد، شور نغمه گریخت

که بانگ چنگ به داد ترانه‌ای نرسید

غبار غصه بر آیینه‌ها فرود آمد

ولی نسیم نشاط از کرانه‌ای نرسید

به اشک پنجره، دم‌سردی خزان خندید

لهیب آه گل از گرم‌خانه‌ای نرسید

مگر بهار جوان را سلامت از کف رفت

که پیر گشت و به وصل جوانه‌ای نرسید

زمین، سخاوت خورشید را به سخره گرفت

که آب صافی نورش به دانه‌ای نرسید

چنان پرنده‌ی مهر از خدنگ کینه گریخت

که هر چه رفت به هیچ آشیانه‌ای نرسید

مرا به پاس وفا پایمال دشمن کرد

به دست دوست، به از این، بهانه‌ای نرسید

"نادر نادرپور"

ماه و آینه

تو با جوانی من آمدی، جوان باشی

بهار عمر منی، کاش بی‌خزان باشی

زبان دل به دعایت گشوده‌ام شب و روز

که ماه‌روی بمانی و، مهربان باشی

تو در سیاهی شب، شعله‌ی سپیده‌دمی

ز باد فتنه‌ی ایام در امان باشی

چو ابر، گریه‌کنان رفتم از برابر تو

که خواستم به صفا، رشک آسمان باشی

و خود زلال‌تر از اشک چشمه‌ای، ای ماه

چرا نه آینه‌ی دل‌شکستگان باشی

در آسیای جهان، گرد پیری‌ام به سر است

و، ای عزیز سیه‌موی من! جوان باشی

گذشت روز و شبم غم فزود و شادی کاست

تو کاش بی‌خبر از گردش زمان باشی

دعای "نادر"ت از چشم بد نگه دارد

بیا که نوگل این مرغ صبح‌خوان باشی

"نادر ننادرپور"

موزه

عابران را بنگر در شب شهر

کودک و پیر و جوان را بنگر

از کمر تا سرشان

نیمه‌ی پیکرشان از سنگ است

نیمه‌ی دیگر آن، از رگ و پوست

پایشان باز نمی‌ایستد اما لنگ است

چشم‌هاشان همه کور است و زبان‌ها همه لال

شهر این موزه‌ی تاریک بزرگ

پر از این پیکره‌هاست

سرشان مرده و پاشان زنده‌ست

نیمه‌ای از تنشان بی‌جنبش

نیمه‌ای جنبنده

شهر، از آمدن و رفتنشان پرجنجال

"نادر نادرپور"

بیگانه

اگر روزی کسی از من بپرسد

که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟

بدو گویم که چون می‌ترسم از مرگ

مرا راهی به غیر از زندگی نیست

من آن دم چشم بر دنیا گشودم

که بار زندگی بر دوش من بود

چو بی دلخواه خویشم آفریدند

مرا کی چاره‌ای جز زیستن بود؟

من این‌جا میهمانی ناشناسم

که با ناآشنایانم سخن نیست

به هر کس روی کردم، دیدم آوخ

مرا از او خبر، او را ز من نیست

حدیثم را کسی نشنید، نشنید

درونم را کسی نشناخت، نشناخت

بر این چنگی که نام زندگی داشت

سرودم را کسی ننواخت، ننواخت

برونم کی خبر داد از درونم

که آن خاموش و این آتشفشان بود

نقابی داشتم بر چهره، آرام

که در پشتش چه طوفان‌ها نهان بود

همه گفتند عیب از دیده‌ی توست

جهان را به چه می‌بینی که زیباست

ندانم راست است این گفته یا نه

ولی دانم که عیب از هستی ماست

چه سود از تابش این ماه و خورشید

که چشمان مرا تابندگی نیست

جهان را گر نشاط زندگی هست

مرا دیگر نشاط زندگی نیست

"نادر نادرپور"

***از مرگ نمی‌ترسم و جهان رو هم زیبا نمی‌بینم.***

سفر کرده

دیگر در انتظار که باشم؟

زیرا مرا هوای کسی نیست

روزی گرم هزار هوس بود

امروز، دیگرم هوسی نیست

زندان من که زتدگیم بود

دیوارهای سخت و سیه داشت

جان مرا به خیره تبه کرد

عمر مرا به هرزه تبه داشت

در من سرود گمشده‌ای بود

کان را کسی نخواند و نپرداخت

هرگز مرا چنان‌که منستم

یک آفریده زین همه نشناخت

بس درد داشتم که بگویم

اما دلم نگفت و نهان کرد

بیهوده بود هر چه سرودم

با این سروده‌ها چه توان کرد؟

دردا که کس نگفت و نپرسید

کآخر چه بود و چیست گناهم

گر سرنوشت من همه این بود

نفرین به سرنوشت سیاهم

ای مرگ، ای سپیده‌دم دور

بر این شب، سیاه فروتاب

تنها در انتظار تو هستم

بشتاب، ای نیامده، بشتاب

"نادر نادرپور"

انتظار

افسوس! ای که بار سفر بستی

کی می‌توانم از تو خبر گیرم؟

گفتی به من که باز نخواهی گشت

اما چگونه دل ز تو برگیرم؟

دیگر مرا امید نشاطی نیست

زین لحظه‌ها که از تو تهی ماندند

زین لحظه‌ها که روح مرا کشتند

وانگه مرا ز خویش برون راندند

گر شعر من شراره‌ی آتش بود

اینک به غیر دود سیاهی نیست

گر زندگی گناه بزرگم بود

زین پس مرا امید گناهی نیست

آری، تو آن امید عبث بودی

کآخر مرا به هیچ رها کردی

بی‌آن‌که خود به چاره‌ی من کوشی

گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه‌ی روشن بود

کز آن رهی به زندگیم دادند

زلف تو آن کمند اسارت بود

کز آن نوید بندگیم دادند

اینک تو رفته‌ای و خدا داند

کز هر چه بازمانده، گریزانم

دیگر بدان‌چه رفته نیندیشم

زیرا از آن‌چه رفته پشیمانم

خواهم رها کنم همه هستی را

زیرا در آن مجال درنگم نیست

در دل هزار درد نهان دارم

زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست

"نادر نادرپور"

***اینم خیلی خوب بود***

ناگفته

شعریست در دلم

شعری که لفظ نیست، هوس نیست و ناله نیست

شعری که آتش است

شعری که می‌گدازد و می‌سوزدم مدام

شعری که کینه است و خروش است و انتقام

شعری که آشنا ننماید به هیچ گوش

شعری که بستگی نپذیرد به هیچ نام

شعریست در دلم

شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

می‌خواهمش سرود و نمی‌خواهمش سرود

شعری که چون نگاه، نگنجد به قالبی

شعری که چون سکوت، فرومانده بر لبی

شعری که شوق زندگی و بیم مردن است

شعری که نعره است و نهیب است و شیون است

شعری که چون غرور، بلند است و سرکش است

شعری که آتش است

شعریست در دلم

شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

شعری از آن‌چه هست

شعری از آن‌چه بود

"نادر نادرپور"

***با این شعر خیلی حال کردم. واسه همین تو بخش درباره‌ی وبلاگم هم گذاشتمش***

آخرین فریب

گر آخرین فریب تو، ای زندگی، نبود

اینک هزار بار، رها کرده بودمت

زان پیش‌تر که باز مرا سوی خود کشی

در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

هر بار کز تو خواسته‌ام بر کنم امید

آغوش گرم خویش به‌رویم گشاده‌ای

دانسته‌ام که هر چه کنی جز فریب نیست

اما درین فریب، فسون‌ها نهاده‌ای

در پشت پرده، هیچ مداری جز این فریب

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کنی و مرا رام او کنی

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب، بسی دیر مانده‌ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

ای زندگی، دریغ که چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

"نادر نادرپور"

تازه‌طلب

ز بیم مردن دل گریه می‌کنم شب و روز

مو چرا، که ز مرگ تنم هراسی نیست

دلی که زنده به دیدار ناشناسان بود

به مرگ رو نهد اکنون که ناشناسی نیست

گذشتم از دل خود تا شناختم همه را

ولی چه سود که از تازگی نشانه نماند

شناختن، همه را کهنه کردن است، دریغ!

برای زیستن دل، دگر بهانه نماند

به هر چه می‌نگرم کهنه است و فرسوده

به ره که می‌نگرم دیده و شناخته است

دلم که در همه جا تازه‌جویی‌اش هوس است

درین قمار کهن، هر چه بوده، باخته است

اگر به صحبت بیگانه‌ای طمع بندد

به یک دو روز، سرانجامش آشنا بیند

ز نقش کهنه اگر لوح خود فرو شوید

به جای تازه همان نقش دیرپا بیند!

جهان به دیده‌ی او کهنه‌تر ز تقدیر است

جهان تازه و تقدیر تازه می‌خواهد

هزار کهنه به یک تازه بر نمی‌گیرد

از آن‌چه می‌طلبد، ذره‌ای نمی‌کاهد

طلسم بخت بدش، میل تازه‌جویی اوست

ازین طلسم، نجاتش نمی‌دهد ایام

خدای را چه کند با غم رهایی خویش؟

که آفتاب امیدش رسیده بر لب بام

جهان کهنه بسی رنگ تازه می‌ریزد

ولی هنوز دلم خواستار تازه‌تر است

بگو بمیر کزین ره مگر به کام رسی

که مرگ تازه‌طلب نیز با تو همسفر است!

"نادر نادرپور"

بی‌جواب

دلت آن روز از من ناگهان رنجید

نشان رنجش از چشمت هویدا بود

بلور آسمان گرد ملالی داشت

ملالش در صفای آب پیدا بود

تو می‌رفتی و خورشید شبانگاهی

به دنبال تو عالم را رها می‌کرد

تو می‌رفتی و خوناب سرشک من

شفق را با غم من آشنا می‌کرد

دل من در پی‌ات چون سایه‌ای گمراه

تن از دیوانگی در خاک می‌مالید

علف‌ها هم‌چو رگ‌های دل تنگم

به زیر پای تو از درد می‌نالید

لبم از شوری تند عرق می‌سوخت

نم اشکم چو آب از سنگ می‌جوشید

وجودم بی‌تو از خود روی‌گردان بود

به جان در کار قتل خویش می‌کوشید

میان بوته‌های کنگر وحشی

نشستم تا بجویم جای پایت را

به باد بی‌غم صحرا سپردم گوش

که شاید بشنوم از او صدایت را

...

"نادر نادرپور"

چشم‌بخت

بی‌تو، بی‌تو، ای که در دل منی هنوز!

داستان عشق من به ماجرا کشید

بی‌تو لحظه‌ها گذشت و روزها گذشت

بی‌تو کار خنده‌ها به گریه‌ها کشید

بی‌تو، این دلی که با دل تو می‌تپید

وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد

بی‌تو، بی‌تو دست سرنوشت کور من

اشک و خون به‌جای باده در پیاله کرد

عمر من شبی سیاه و بی‌ستاره بود

دیدگان تو، ستارگان او شدند

لحظه‌ای ز بام ابرها برآمدند

لحظه‌ای به کام ابرها فرو شدند

در فروغ این ستارگان بی‌دوام

روزگار شادی و غمم فرا رسید

آن، به‌جز دمی نماند و این همیشه ماند

این، همیشه ماند و آن به انتها رسید

آسمان حسود بود و چسم‌بخت من

چون ستارگان چشم تو دمید و مرد

بی‌تو، از لبان من ترانه‌ها گریخت

بی‌تو، در نگاه من شراره‌ها فسرد

آری ای که در منی و با منی مدام

وه که دیگرم امید دیدن تو نیست!

تو گلی، گل بهار جاودان من

زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست!

"نادر نادرپور"

نگران

هیچ نمی‌دانم آن‌که رفت، کجا رفت
هیچ نمی‌پرسم آن‌چه بود، کجا بود
هیچ نمی‌دانم آن‌چه روی به من کرد
لطف خدا بود یا عذاب خدا بود

رفت و، دریغا! دلم به رفتن او سوخت
سوخت، ولی طاقت گداختنش نیست
خانه‌ی عشقی که او شکست و فرو ریخت
هیچ دلی را توان ساختنش نیست

عشق فریبم دهد که در پی او رو
عقل نهیبم زند که عشق، بلا بود
باز مپیما رهی که آن‌همه رفتی
باز مپیما، که راه رفته خطا بود

تا یکی از شوق وعده‌های دروغش
سرسری انگارم این بهانه‌ی او را:
گویدم آن‌کس که بود در دل من، مرد
در تو نیابد دلم نشانه‌ی او را

کیست خدایا، کسی که در دل او مرد؟
جز منش آیا مگر هنوز کسی بود؟
بود و نمی‌گفت یا نبود و نمی‌گفت؟
عشق مرا بین که پیش او هوسی بود!

گاه ز خود پرسم آن‌چه بود، کجا رفت
آن‌همه شب‌های پرامید خدا کو؟
شهد لبش کو، حرارت نفسش کو؟
آن غم شیرین که می‌فریفت مرا کو؟

کو، چه شد آن لحظه‌ای که لب به لبم دوخت؟
کو، چه شد آن لحظه‌ای که دل زکفم برد؟
دیده‌ی من هر چه گریه داشت، نگه‌داشت
سینه‌ی من هر چه ناله داشت، فرو خورد

راستی ای آفتاب آخر پائیز!
هیچ به یاد آوری گذشته‌ی ما را:
بوسه‌ی گرمی که می‌برید نفس را؟
برق نگاهی که می‌شکفت هوا را؟

باز چه می‌پرسی آن‌که رفت، کجا رفت؟
باز چه می‌پرسی آن‌چه بود، کجا بود؟
گویمت او جاودانه در دل من مرد
باز مخوانش که فتنه بود و بلا بود!

"نادر نادرپور"

برده

بوته‌ی خشکیده‌ام ز بوسه‌ی خورشید
غنچه‌ی مرگم که عطر زندگیم نیست
بنده‌ی پیرم که از نهیب حوادث
راه رهایی ز دام بندگیم نیست

تار پر از ناله‌ام، به زخمه مکوبم
رنجه مدارم ازین شکنجه‌، خدا را
برده‌ی پیرم که برده‌ام همه بر دوش
ناله‌کنان، تخته‌سنگ‌های بلا را

ناله‌ی من رخنه کی کند به دل سنگ
ناخن من لطمه کی زند به تن کوه
چنگ تهی مانده‌ام که زخمه‌ی تقدیر
پر کندم از هزار نغمه‌ی اندوه

اشک فریبم، نه اشک شادی و ماتم
اشک گناهم، نه اشک پاکی و پرهیز
ای غم شیرین مرا به خویش میالای
ای دل غمگین مرا به خویش میاویز

قطب زمینم که آفتاب نبینم
شام خزانم که جز ملال ندانم
باد سیاهم که چون ز راه در آیم
غیر غبارت به دیدگان ننشانم

بار خدایا! نشاط زندگیم نیست
گر چه دلم بارها ز مرگ هراسید
ای همه مردم! مرا چنان‌که منستم
باز ببینید و باز هم نشناسید!

"نادر نادرپور"

پی‌نوشت: می‌خوام تمام شعرهایی که از نادر نادرپور خوندم و به دلم نشسته رو بذارم

امیدوارم از این‌که شاید یه مدت تمام مطالبم شعرهای این شاعر بود و به نظرتون تکراری اومد حوصله‌تون سر نره

چاره

او بود، او که زندگیم را تباه کرد
او بود کانچه بود به باد فنا سپرد
او بود کانچه در دل من خانه کرده بود
از من ربود و برد و ندانم کجا سپرد

او بود، او که زندگیم را به خون کشید
وانگه بر آنچه کرد، نگه کرد و خنده کرد
چون آفتاب صبح که بر مرگ تیرگی
خندید و شمع سوخته را سرفکنده کرد

گفتم که شور عشق وی از سر به در کنم
اما خدا نخواست، دریغا! خدا نخواست
وان شیوه‌های نغز که عقلم به کار بست
بر عشق من فزود و ز اندوه من نکاست

دیدم که سرنوشت سیاهم جز این نبود
آری، جز این نبود که پابند او شوم
چون ناله‌ای که بفشرد پنجه‌ی سکوت
از لب برون نیامده، در دل فرو شوم!!

اکنون من و خیال من و انتظار من
وین شام تیره‌دل که در او یک ستاره نیست
گر بایدم گریختن از چنگ این خیال
جز مرگ چاره‌سوز، مرا راه چاره نیست

"نادر نادرپور"