بیگانه

اگر روزی کسی از من بپرسد

که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟

بدو گویم که چون می‌ترسم از مرگ

مرا راهی به غیر از زندگی نیست

من آن دم چشم بر دنیا گشودم

که بار زندگی بر دوش من بود

چو بی دلخواه خویشم آفریدند

مرا کی چاره‌ای جز زیستن بود؟

من این‌جا میهمانی ناشناسم

که با ناآشنایانم سخن نیست

به هر کس روی کردم، دیدم آوخ

مرا از او خبر، او را ز من نیست

حدیثم را کسی نشنید، نشنید

درونم را کسی نشناخت، نشناخت

بر این چنگی که نام زندگی داشت

سرودم را کسی ننواخت، ننواخت

برونم کی خبر داد از درونم

که آن خاموش و این آتشفشان بود

نقابی داشتم بر چهره، آرام

که در پشتش چه طوفان‌ها نهان بود

همه گفتند عیب از دیده‌ی توست

جهان را به چه می‌بینی که زیباست

ندانم راست است این گفته یا نه

ولی دانم که عیب از هستی ماست

چه سود از تابش این ماه و خورشید

که چشمان مرا تابندگی نیست

جهان را گر نشاط زندگی هست

مرا دیگر نشاط زندگی نیست

"نادر نادرپور"

***از مرگ نمی‌ترسم و جهان رو هم زیبا نمی‌بینم.***

سفر کرده

دیگر در انتظار که باشم؟

زیرا مرا هوای کسی نیست

روزی گرم هزار هوس بود

امروز، دیگرم هوسی نیست

زندان من که زتدگیم بود

دیوارهای سخت و سیه داشت

جان مرا به خیره تبه کرد

عمر مرا به هرزه تبه داشت

در من سرود گمشده‌ای بود

کان را کسی نخواند و نپرداخت

هرگز مرا چنان‌که منستم

یک آفریده زین همه نشناخت

بس درد داشتم که بگویم

اما دلم نگفت و نهان کرد

بیهوده بود هر چه سرودم

با این سروده‌ها چه توان کرد؟

دردا که کس نگفت و نپرسید

کآخر چه بود و چیست گناهم

گر سرنوشت من همه این بود

نفرین به سرنوشت سیاهم

ای مرگ، ای سپیده‌دم دور

بر این شب، سیاه فروتاب

تنها در انتظار تو هستم

بشتاب، ای نیامده، بشتاب

"نادر نادرپور"

انتظار

افسوس! ای که بار سفر بستی

کی می‌توانم از تو خبر گیرم؟

گفتی به من که باز نخواهی گشت

اما چگونه دل ز تو برگیرم؟

دیگر مرا امید نشاطی نیست

زین لحظه‌ها که از تو تهی ماندند

زین لحظه‌ها که روح مرا کشتند

وانگه مرا ز خویش برون راندند

گر شعر من شراره‌ی آتش بود

اینک به غیر دود سیاهی نیست

گر زندگی گناه بزرگم بود

زین پس مرا امید گناهی نیست

آری، تو آن امید عبث بودی

کآخر مرا به هیچ رها کردی

بی‌آن‌که خود به چاره‌ی من کوشی

گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه‌ی روشن بود

کز آن رهی به زندگیم دادند

زلف تو آن کمند اسارت بود

کز آن نوید بندگیم دادند

اینک تو رفته‌ای و خدا داند

کز هر چه بازمانده، گریزانم

دیگر بدان‌چه رفته نیندیشم

زیرا از آن‌چه رفته پشیمانم

خواهم رها کنم همه هستی را

زیرا در آن مجال درنگم نیست

در دل هزار درد نهان دارم

زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست

"نادر نادرپور"

***اینم خیلی خوب بود***

ناگفته

شعریست در دلم

شعری که لفظ نیست، هوس نیست و ناله نیست

شعری که آتش است

شعری که می‌گدازد و می‌سوزدم مدام

شعری که کینه است و خروش است و انتقام

شعری که آشنا ننماید به هیچ گوش

شعری که بستگی نپذیرد به هیچ نام

شعریست در دلم

شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

می‌خواهمش سرود و نمی‌خواهمش سرود

شعری که چون نگاه، نگنجد به قالبی

شعری که چون سکوت، فرومانده بر لبی

شعری که شوق زندگی و بیم مردن است

شعری که نعره است و نهیب است و شیون است

شعری که چون غرور، بلند است و سرکش است

شعری که آتش است

شعریست در دلم

شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

شعری از آن‌چه هست

شعری از آن‌چه بود

"نادر نادرپور"

***با این شعر خیلی حال کردم. واسه همین تو بخش درباره‌ی وبلاگم هم گذاشتمش***

آخرین فریب

گر آخرین فریب تو، ای زندگی، نبود

اینک هزار بار، رها کرده بودمت

زان پیش‌تر که باز مرا سوی خود کشی

در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

هر بار کز تو خواسته‌ام بر کنم امید

آغوش گرم خویش به‌رویم گشاده‌ای

دانسته‌ام که هر چه کنی جز فریب نیست

اما درین فریب، فسون‌ها نهاده‌ای

در پشت پرده، هیچ مداری جز این فریب

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کنی و مرا رام او کنی

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب، بسی دیر مانده‌ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

ای زندگی، دریغ که چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

"نادر نادرپور"

تازه‌طلب

ز بیم مردن دل گریه می‌کنم شب و روز

مو چرا، که ز مرگ تنم هراسی نیست

دلی که زنده به دیدار ناشناسان بود

به مرگ رو نهد اکنون که ناشناسی نیست

گذشتم از دل خود تا شناختم همه را

ولی چه سود که از تازگی نشانه نماند

شناختن، همه را کهنه کردن است، دریغ!

برای زیستن دل، دگر بهانه نماند

به هر چه می‌نگرم کهنه است و فرسوده

به ره که می‌نگرم دیده و شناخته است

دلم که در همه جا تازه‌جویی‌اش هوس است

درین قمار کهن، هر چه بوده، باخته است

اگر به صحبت بیگانه‌ای طمع بندد

به یک دو روز، سرانجامش آشنا بیند

ز نقش کهنه اگر لوح خود فرو شوید

به جای تازه همان نقش دیرپا بیند!

جهان به دیده‌ی او کهنه‌تر ز تقدیر است

جهان تازه و تقدیر تازه می‌خواهد

هزار کهنه به یک تازه بر نمی‌گیرد

از آن‌چه می‌طلبد، ذره‌ای نمی‌کاهد

طلسم بخت بدش، میل تازه‌جویی اوست

ازین طلسم، نجاتش نمی‌دهد ایام

خدای را چه کند با غم رهایی خویش؟

که آفتاب امیدش رسیده بر لب بام

جهان کهنه بسی رنگ تازه می‌ریزد

ولی هنوز دلم خواستار تازه‌تر است

بگو بمیر کزین ره مگر به کام رسی

که مرگ تازه‌طلب نیز با تو همسفر است!

"نادر نادرپور"

بی‌جواب

دلت آن روز از من ناگهان رنجید

نشان رنجش از چشمت هویدا بود

بلور آسمان گرد ملالی داشت

ملالش در صفای آب پیدا بود

تو می‌رفتی و خورشید شبانگاهی

به دنبال تو عالم را رها می‌کرد

تو می‌رفتی و خوناب سرشک من

شفق را با غم من آشنا می‌کرد

دل من در پی‌ات چون سایه‌ای گمراه

تن از دیوانگی در خاک می‌مالید

علف‌ها هم‌چو رگ‌های دل تنگم

به زیر پای تو از درد می‌نالید

لبم از شوری تند عرق می‌سوخت

نم اشکم چو آب از سنگ می‌جوشید

وجودم بی‌تو از خود روی‌گردان بود

به جان در کار قتل خویش می‌کوشید

میان بوته‌های کنگر وحشی

نشستم تا بجویم جای پایت را

به باد بی‌غم صحرا سپردم گوش

که شاید بشنوم از او صدایت را

...

"نادر نادرپور"

چشم‌بخت

بی‌تو، بی‌تو، ای که در دل منی هنوز!

داستان عشق من به ماجرا کشید

بی‌تو لحظه‌ها گذشت و روزها گذشت

بی‌تو کار خنده‌ها به گریه‌ها کشید

بی‌تو، این دلی که با دل تو می‌تپید

وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد

بی‌تو، بی‌تو دست سرنوشت کور من

اشک و خون به‌جای باده در پیاله کرد

عمر من شبی سیاه و بی‌ستاره بود

دیدگان تو، ستارگان او شدند

لحظه‌ای ز بام ابرها برآمدند

لحظه‌ای به کام ابرها فرو شدند

در فروغ این ستارگان بی‌دوام

روزگار شادی و غمم فرا رسید

آن، به‌جز دمی نماند و این همیشه ماند

این، همیشه ماند و آن به انتها رسید

آسمان حسود بود و چسم‌بخت من

چون ستارگان چشم تو دمید و مرد

بی‌تو، از لبان من ترانه‌ها گریخت

بی‌تو، در نگاه من شراره‌ها فسرد

آری ای که در منی و با منی مدام

وه که دیگرم امید دیدن تو نیست!

تو گلی، گل بهار جاودان من

زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست!

"نادر نادرپور"

نگران

هیچ نمی‌دانم آن‌که رفت، کجا رفت
هیچ نمی‌پرسم آن‌چه بود، کجا بود
هیچ نمی‌دانم آن‌چه روی به من کرد
لطف خدا بود یا عذاب خدا بود

رفت و، دریغا! دلم به رفتن او سوخت
سوخت، ولی طاقت گداختنش نیست
خانه‌ی عشقی که او شکست و فرو ریخت
هیچ دلی را توان ساختنش نیست

عشق فریبم دهد که در پی او رو
عقل نهیبم زند که عشق، بلا بود
باز مپیما رهی که آن‌همه رفتی
باز مپیما، که راه رفته خطا بود

تا یکی از شوق وعده‌های دروغش
سرسری انگارم این بهانه‌ی او را:
گویدم آن‌کس که بود در دل من، مرد
در تو نیابد دلم نشانه‌ی او را

کیست خدایا، کسی که در دل او مرد؟
جز منش آیا مگر هنوز کسی بود؟
بود و نمی‌گفت یا نبود و نمی‌گفت؟
عشق مرا بین که پیش او هوسی بود!

گاه ز خود پرسم آن‌چه بود، کجا رفت
آن‌همه شب‌های پرامید خدا کو؟
شهد لبش کو، حرارت نفسش کو؟
آن غم شیرین که می‌فریفت مرا کو؟

کو، چه شد آن لحظه‌ای که لب به لبم دوخت؟
کو، چه شد آن لحظه‌ای که دل زکفم برد؟
دیده‌ی من هر چه گریه داشت، نگه‌داشت
سینه‌ی من هر چه ناله داشت، فرو خورد

راستی ای آفتاب آخر پائیز!
هیچ به یاد آوری گذشته‌ی ما را:
بوسه‌ی گرمی که می‌برید نفس را؟
برق نگاهی که می‌شکفت هوا را؟

باز چه می‌پرسی آن‌که رفت، کجا رفت؟
باز چه می‌پرسی آن‌چه بود، کجا بود؟
گویمت او جاودانه در دل من مرد
باز مخوانش که فتنه بود و بلا بود!

"نادر نادرپور"

برده

بوته‌ی خشکیده‌ام ز بوسه‌ی خورشید
غنچه‌ی مرگم که عطر زندگیم نیست
بنده‌ی پیرم که از نهیب حوادث
راه رهایی ز دام بندگیم نیست

تار پر از ناله‌ام، به زخمه مکوبم
رنجه مدارم ازین شکنجه‌، خدا را
برده‌ی پیرم که برده‌ام همه بر دوش
ناله‌کنان، تخته‌سنگ‌های بلا را

ناله‌ی من رخنه کی کند به دل سنگ
ناخن من لطمه کی زند به تن کوه
چنگ تهی مانده‌ام که زخمه‌ی تقدیر
پر کندم از هزار نغمه‌ی اندوه

اشک فریبم، نه اشک شادی و ماتم
اشک گناهم، نه اشک پاکی و پرهیز
ای غم شیرین مرا به خویش میالای
ای دل غمگین مرا به خویش میاویز

قطب زمینم که آفتاب نبینم
شام خزانم که جز ملال ندانم
باد سیاهم که چون ز راه در آیم
غیر غبارت به دیدگان ننشانم

بار خدایا! نشاط زندگیم نیست
گر چه دلم بارها ز مرگ هراسید
ای همه مردم! مرا چنان‌که منستم
باز ببینید و باز هم نشناسید!

"نادر نادرپور"

پی‌نوشت: می‌خوام تمام شعرهایی که از نادر نادرپور خوندم و به دلم نشسته رو بذارم

امیدوارم از این‌که شاید یه مدت تمام مطالبم شعرهای این شاعر بود و به نظرتون تکراری اومد حوصله‌تون سر نره

چاره

او بود، او که زندگیم را تباه کرد
او بود کانچه بود به باد فنا سپرد
او بود کانچه در دل من خانه کرده بود
از من ربود و برد و ندانم کجا سپرد

او بود، او که زندگیم را به خون کشید
وانگه بر آنچه کرد، نگه کرد و خنده کرد
چون آفتاب صبح که بر مرگ تیرگی
خندید و شمع سوخته را سرفکنده کرد

گفتم که شور عشق وی از سر به در کنم
اما خدا نخواست، دریغا! خدا نخواست
وان شیوه‌های نغز که عقلم به کار بست
بر عشق من فزود و ز اندوه من نکاست

دیدم که سرنوشت سیاهم جز این نبود
آری، جز این نبود که پابند او شوم
چون ناله‌ای که بفشرد پنجه‌ی سکوت
از لب برون نیامده، در دل فرو شوم!!

اکنون من و خیال من و انتظار من
وین شام تیره‌دل که در او یک ستاره نیست
گر بایدم گریختن از چنگ این خیال
جز مرگ چاره‌سوز، مرا راه چاره نیست

"نادر نادرپور"

غم، تنهایی، شک، دوست داشتن، توقع!!!!

از انسان‌ها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین‌اند؛

با آن‌که تنهایند ولی از خود می‌گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .


خیلی دوست داشتم و دارم این جمله سرلوحه‌ی زندگیم بشه و خیلی هم روش کار کردم ولی بعضی وقتا نمی‌تونم غمی به دل نگیرم!!!

مخصوصا از اونایی که خیلی برام مهمن و واقعا دوست‌شون دارم

یه جورایی ازشون توقع دارم!!!

شاید توقعم بیجا باشه ولی متأسفانه یا خوشبختانه (نمی‌دونم کدومش) هست

ترانه‌ای با نام درد دل

 یه آهنگی هست که پیشنهاد می‌کنم از دستش ندید

حیفم اومد این‌جا نذارمش

Meysam Ebrahimi - Dard e Del

(تذکر: کل متن شعر مورد قبولم نیست ولی یه بخش عمده‌اش واسه‌ام مهمه که دلم نیومد شما رو از شنیدنش محروم کنم)

اینم بخشی از متن ترانه:

نپرس از من چرا تب کرده چشمات

خدا می‌دونه دلسوزی نمی‌خوام

نیا نزدیک من واگیر داره

تب بی‌تابی تلخ نفس‌هام

می‌دونم درد دل خوبه ولی من

نمی‌خوام رو شه دستم پیش مردم

چه می‌دونی چه دردی داره عادت

به حرف‌ها، طعنه‌ها و نیش مردم

دسته بندی زیبای انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

فال نیک

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبز سرآغاز سال کو ؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌ی قیل و قال کو ؟

"قیصر امین‌پور"

گردش دنیا

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند؟
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند؟

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی می‌کند؟

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند؟

هیچ‌کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه‌ی من با خیابان‌ها چه فرقی می‌کند؟

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

فرصت امروز هم با وعده‌ی فردا گذشت
بی‌وفا امروز با فردا چه فرقی می‌کند؟

"فاضل نظری"

سنگ بی‌دلیل

با تو حرف می‌زنم آی ... سنگ روبرو
تیغه‌ی هزار لا، صخره‌ی هزار تو

گوش کن صدای من جویبار نازکی‌ست
می‌تراود از درون، می‌خروشد از گلو

ایستاده‌ای درست روبروی سینه‌ام
کوره‌راه انتخاب، سنگلاخ آرزو

قد نمی‌کشی ز خاک، جز به سمت پنجره
وا نمی‌کنی دهان، جز به قصد های و هوی

نه هوای بخششی کز تو بگذرد نسیم
نه امید جوششی کز تو پر شود سبو

آی ... سنگ بی‌دلیل ای غرور دیر سال
سنگریزه می‌شوی در کف هزار جو

"عبدالجبار کاکایی"

منبع مطلب

خسته

از زندگی، از این همه تکرار خسته‌ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام

دلگیرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام

دل‌خسته سوی خانه، تن خسته می‌کشم
وایا از این حصار دل‌آزار خسته‌ام

دلگیرم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ‌دنگ ساعت دیوار خسته‌ام

از او که گفت ((یار تو هستم)) ولی نبود
از خود که زخم‌خورده‌ام از یار خسته‌ام

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام

"محمدعلی بهمنی"

اما ...

تمام زندگی‌ام درد می‌کند اما ...

مجال گریه مرا سرد می‌کند اما،

دلم به وسعت دریا، سرم به کار خودم

خیالم از جریان درد می‌کند اما،

قلم ز ترس شکستن و دوره افتادن

تو را ز مشق شبم طرد می‌کند اما ...

چگونه می‌شود از "حادثه" ترانه نگفت؟!

بلوغ سبز تو را زرد می‌کند اما ...

سکوت کوچه نه این دفعه شعر می‌سازد

که پرسه‌پرسه مرا مرد می‌کند اما،

مسیر باور من از همین خیابان است

ببین چه بر سرم آورد می‌کند! اما ...

نفس پیاده مرا تا سه‌راه باران برد

خیال خیس عقب‌گرد می‌کند اما،

و باز چشمه‌ی چشمم سراغ از تو گرفت

تو را بهانه نمی‌کرد، می‌کند اما،

دوباره از هیجان زنده می‌شوم از درد

مجال گریه مرا سرد می‌کند، اما ...

  "لیلا فتحی‌مرد" 

آغاز

مدت‌هاست یه مشکلی دارم

به ظاهر واسه همه هستم ولی خودم فکر می‌کنم اصلا نیستم و رفتارهایی که باهام می‌شه هم اینو بیان می‌کنه

بدجور احساس تنهایی می‌کنم

تنهایی خیلی بده، از درون آدم رو نابود می‌کنه

اتفاقی که واسه من داره میافته

الان رسیدم به این سؤال فلسفی که بودم یا نبودم، مسئله اینست!!!

(شاید بهتر باشه بگم هستم یا نیستم، مسئله این هست یا نیست؟؟!!!)

جوابش از دو حالت خارج نیست، ولی به هر کدوم از این حالات کاملا شک دارم

نمی‌تونم هیچ‌کدوم رو انتخاب کنم

خیلی دوست دارم به یه نتیجه‌ی قطعی برسم

خیلی وقت بود می‌خواستم وبلاگ‌نویسی رو شروع کنم ولی هر بار بنا به دلایلی نشد

این بار بالاخره شروع شد

مطالب وبلاگم بیشتر اون چیزایی هست و خواهد بود که در اون لحظاتی که گذاشتم‌ یا می‌ذارم‌شون واقعا در موردم مصداق داشتن یا خواهند داشت!!!!

شاید الان و در آینده هم مصداق داشته باشن ولی لزوما این‌جوری نیست

به احتمال زیاد از این مطالبی که با مخاطبم حرف بزنم و رک حرفم رو بگم (مثل همین مطلب) کم وجود داشته باشه ولی بازم معلوم نیست

به این صورت بود که فصل جدیدی از وبلاگ‌نویسی من آغاز شد.

نام این فصل وبلاگ‌نویسی شخصیه!!!

آخه قبلا تو یه وبلاگ گروهی عضو بودم و مطلب می‌ذاشتم که الان دیگه نیستم